مير تقي الدين كاشاني
154
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
چند از جهان سفله كشم منّت بهار * گو خود نفس برآرم بىمنّت جهان هرگز ز كام راحت من نالهاى نخاست « 1 » * كاندر گلو گره نكند مرگ را فغان مرجان اشك من چو زند پنجه با فلك * ماهِ طپانچه خورده بيفتد ز آسمان ور آب چشم من صدف آسمان شود * خورشيد رنگ رفته برون آيد از ميان من در گلوى طفل هنر خون كنم نه شير * آن بىهنر نيم كه كشم ناز دايگان گو فضل در زمانه مكن تربيت مرا * من خود زمان فضلم ، نه فاضل زمان گو شعر عاشقانهء من بر زبان مباش * من خود زبان عشقم ، نه عاشق زبان خواهد ز جهل چون شنود شعر من حسود * كز طبع خام ، لكّهء پيسى نهد بر آن بيچاره غافل است كه گلهاى اين درخت * ايمن ز علّت برص آمد چو ارغوان * * * ما ز روى شاهد فطرت نقاب افكندهايم * خويشتن را در فلك چون آفتاب افكندهايم ابر رحمت بر سر ما سايه افكندهست و ما * آتش اندر دودمان آن سحاب افكندهايم ما سيهبختان بدروزيم در استغناى فقر * از لب دل صد دعاى مستجاب افكندهايم با كجان از بس طريق راستى پيمودهايم * كاكل مرغول خوبان را ز تاب افكندهايم گر ، به دوزخ رفته آب خضر بر آتش زده * ور به كوثر رفتهايم آتش در آب افكندهايم كشتى ما را به جايى مىبرد آخر خداى * ز آنكه ما بىناخدا كشتى در آب افكندهايم * * * عاشقان گر كشتى همّت ز صرصر كردهاند * چون به گرداب بلا افتاده ، لنگر « 2 » كردهاند بو العجب دشتىست دشت ما كه صيادان در او * زينت فتراكها از صيد لاغر كردهاند مىپذيرد عكس ديوار و درش چون آينه * خانهاى را كز خيال او مصوّر كردهاند
--> ( 1 ) . اصل : نخواست . ( 2 ) . اصل : لشكر .